صفحه نخست     ارتباط با ما     آرشیو مطالب     'گالری     درباره ما     'گالری    

متن کامل دیالوگ های قسمت سوم (نیش عقرب )

مجموعه تلویزیونی مختارنامه به کارگردانی داوود میراقری

* توضیح : شماره سکانس ها دقیق نیست. صرفا برای خوانایی بیشتر اضافه شده

قسمت سوم : نیش عقرب

بازیگران به ترتیب ایفای نقش

فریبرز عرب نیا: مختار

مهدی فخیم زاده: عمر بن سعد ابی وقاص

احمد ایراندوست : هارون پسر منصور نعلبند

ماهچهره خلیلی : جاریه

نسرین مقانلو: ناریه

اکبر زنجانپور: سعید بن مسعود ثقفی

ویشکا آسایش : جعده

رضا رویگری: کیان

حسین محب اهری : ابوبصیر (عرب حزرمی)

حسن پورشیرازی: بهرام رنگرز

گوهر خیراندیش: حنانه

 

صدای راوی : پرویز بهرام

 

سکانس 1

مختار : آمده ام کمی با هم گپ بزنیم

عمر: من گپ هایم را در آستان پر از مهر و محبتتان زده ام

مختار : قبول دارم. من کمی از کوره دررفتم

عمر : کمی از کوره در رفتی؟ انصافت را شکر. تو که هر چی فحش و فضیحت بود بارم کردی آن هم در برابر چشم و گوش جاریه. آخ که زبانت لال شود مختار! ... عاشق را در برابر معشوق حقیر کردن چه شکنجه مرگ باری است

مختار : وقتی بتوانی گریه کنی یعنی هنوز اندک غیرتی برایت باقی مانده. پس می توانیم مثل دو مرد با هم صحبت کنیم. خوب گوش هایت را باز کن عمر! من امشب می توانم به جرم همه سرهایی که زیر آب کرده ای برایت پاپوش بدوزم و عزرائیل جانت شوم و هم می توانم نزد حاکم مدائن رفته بگویم که تو در گنداب این سیاهچال روح پلید و بیمارت را در آینه دیده ای و استغفار نموده ای و به ریز و درشت معاصی ات اقرار نموده و به معرفتی ملکوتی نایل گشته ای و چه و چه و چه و چه. حال انتخاب با توست. چه کنم؟

عمر : سعی نکن چهره مردان صبور و خونسرد را نشان دهی.از من چه می خواهی؟

مختار : به چه نیتی به کوشک آمدی و چطور آمدی؟

عمر : دست و پایم را بازکن تا راحت حرف بزنیم.

مختار :  زنجیر را به دست و پایت بسته اند نه به زبانت

عمر : حرف نزنم چه؟

مختار : پسر منصور نعلبند را همبندت می کنم و به گورکن سفارش یک گور پت و پهن می دهم. چطور است؟

عمر : پسر منصور نعلبند چه صیغه ای است؟

مختار : هه! اهل ذمه فراموش کارند. با این ظلم های بی شمار که تو کرده ای باید هم به یادت نیاید. پسر منصور نعلبند برادر دخترک اغفال شده منصور نعلبند است که خودش را حلق آویز کرد. مردک دستش به تو نمی رسید خرمن هایت را به آتش کشید. عجالتا به جرم آتش زدن خرمن ها زندانی است. اما داغ دلش هنوز تازه تازه تازه است و خداخدا می کند لحظه ای عمرسعد را زیارت کند. متوجه که شدی؟ پسر منصور نعلبند تو را می کشد و با سربلندی و غرور قتلت را به گردن می گیرد و پسر سعد ابی وقاص، سردار فاتح ایران، هه! با یک اتهام ناموسی دار فانی را وداع می کند و فاتحه. خب نظرت چیست؟

عمر : عجب حقه بازی هستی! بسیار خب . تو بردی. معاویه حق دارد از تو و عموجانت بترسد. حمات شما از پسر علی کارش را دشوار کرده.

مختار : حتما تو را فرستاده تا کار دشوارش را آسان کنی

عمر : این یک تهمت احمقانه است. من خیالاتی داشتم ولی فرستاده معاویه نبودم.

مختار : نخیر. تو ظاهرا زبان خوش سرت نمی شود. اقرار تو ممکن است برای عمویم که سیاست مدار کهنه کاراست منفعتی داشته باشد اما برای من وقت تلف کردن است. فرصت مناسبی است تا برای همیشه از شر تو و مزاحمت هایت خلاص شوم.

عمر : من فرستاده معاویه بودم. به کوشک آمدم تا پسر علی را بکشم. خوب شد؟ تو همین ها را می خواهی؟

مختار : این که اقراری است مضحک. تو یکه و تنها به کوشک آمدی تا پسر علی را که در حصار فوجی از مراقبین و محافظین است بکشی؟ باید مغز خر خورده باشی تا جنین خیال خامی به سرت بزند

عمر : لعنت خدا بر شیطان!

مختار : چرا بر شیطان؟ بر تو که دست شیطان را از پشت بسته ای.

عمر : مختار! من از طرف معاویه به کوشک نیامدم. باور نمی کنی برو با پسر منصور نعلبندت هر غلطی دلت می خواهد بکن. من به کوشک آمدم تا قلب کوشک سفید یعنی تو را ، یعنی مختار کله شق را که سودای پادشاهی عراق عرب را در سر دارد راضی کنم تا دست از دامن پاره پوره پسر علی بردارد و فرصت را از کف ندهد. معاویه دخترش را در قبال پسر علی وعده کرده مختار. داماد معاویه شدن یعنی پادشاهی عراق. اما تو با ان بله برون مسخره ات همه امیدها را به یاس مبدل کردی

مختار : این وسط به تو چه می رسید؟

عمر : خیلی چیزها، کمترینش جاریه. هنوز هم دیر نشده مختار. به خدا قسم مقاومت تو و عموجانت بی فایده است. معاویه بنا دارد به مدائن حمله کند، کسی هم جلودارش نیست. عراقی ها میدان را خالی کرده اند. من که می دانم تو از بچگی رویای شیرینت پادشاهی بر عراق بوده. تا کی می خواهی خود را با زمین و گاوآهن و ورزا (؟) مشغول کنی؟ تو چهل ساله شده ای مختار، امروز نجنبی فردا خیلی دیر است. بیا تا کسی پیش قدم نشده حسن را تحویل معاویه بدهیم ما که نمی خواهیم او را بکشیم. معاویه هم او را نمی کشد. من حتم دارد معاویه به خاطر فریب عوام الناس هم که باشد دستش را به خون پسر پیامبر آغشته نمی کند تازه من می توانم از معاویه برای حسن امان نامه بگیرم

مختار : ببند دهانت را. برای همین است که از همان دوران بچگی از تو متنفر بودم. تو همیشه خودت را عقل کل می دیدی و مرا احمق. خیال می کنی این مزخرفات به عقل خودم نمی رسد؟

عمر : جگر داری دستم را باز کن تا نشانت دهم که خیک پربادی.

 

سکانس 2

جاریه : چه شب شومی. همه اش صدای جغد می شنوم. می ترسم ناریه. می ترسم عمر زیر شکنجه طاقت نیاورد و همه چیز را لو بدهد

ناریه : چه فتنه ای در سر داشتی ورپریده؟ عمر قرار است چه چیزی را لو بدهد؟

جاریه : وای خدا! مختار بفهمد چه دسیسه ای کرده ایم گیسمان را می تراشد. سرمان را گوش تا گوش می برد

ناریه : چه دسیسه ای جاریه؟ چرا هول برت داشته؟ طوری حرف می زنی که مرا هم می ترسانی. زبان بچرخان خیره سر. چه رازی بین تو و عمر هست که من بی خبرم؟

جاریه : حاشا و کلا. چه رازی ناریه جان؟ هرچه بوده تو می دانی.

ناریه : پس چرا مضطربی؟

جاریه : نشنیدی عمر را متهم کردند که مامور معاویه است و برای جاسوسی به کوشک آمده؟

ناریه : گیرم که این طور باشد. به من و تو چه؟

جاریه : چه کسی به او کمک کرده تا داخل کوشک شود؟ ناریه. زن برادر عزیز من ، همسر نازنین مختار. تو با لباس غلامانت او را به داخل کوشک آورده ای

ناریه : دامن پاک مرا الوده نکن مارمولک. کف دستم را بو نکرده بودم که عمر برای جاسوسی می آید. خیال می کردم به طلب تو می آید. خدا طالعم را بسوزاند. امدم ثواب کنم کباب شدم. حالا چه خاک و خاکستری به سر کنم.

سکانس 3

عمر :  واقعا هارون پسر منصور نعلبند است.

مختار : خب جناب هارون بن منصور! که قرار بود پسر سعد را بکشی

هارون : حضرت اجل نصف شبی مرا بیدار کرده اید و نکیرو منکر می پرسید؟ ما شنیده بودیم مدائن حاکم عادلی دارد که مثل سلمان فارسی حکومت می کند، گرگ و میشش یک آبشخور دارند و حق مظلومی پایمال نمی شود.

مختار : بی مبالغه درست شنیده ای.

هارون : پس جرا این وقت شب به من جفا می کنید؟

مختار : جوابم را بدهی حکمت این مزامت بی وقت را می فهمی.

هارون : من نمی خواستم عمر سعد را بکشم. می خواستم عرض و ناموسش را ...(؟) کنم. یک روز از عمرم باقی باشد این کار را می کنم. بی سیرتش می کنم. بعدش هم عدالت با من هرچه کرد ، کرد. باک ندارم دارم بزنند یا قطع عضوم بکنند

مختار : شاید امشب به آرزویت برسی

هارون : جان من؟

مختار : شاید. پشت در باش تا صدایت کنم.

عمر : مختار کلون در را بینداز

مختار : چه فرمودید؟

عمر : کلون در را بینداز حقه باز. ممکن است صدایم را بشناسد و هار شود. ندیدی مشکوک نگاهم می کرد؟ مختار! مختار جان! تو در هوش و درایت بر همه افضلی. به عالم و آدم و جنیان سری. به چه چیز باید اقرار کنم جناب سلطان هوش؟

مختار : چطور و با کمک چه کسی وارد کوشک شدی؟

عمر : سلیمه پوره را می شناسی؟ همان پارانداز دوران جوانی و جاهلی و بلوغمان. داخل شدن به این کوشک راحت تر از مشرف شدن به محضر سلیمه پوره است.

مختار : بی خود حاشیه نرو. تو همدستان قسم خورده ای داری که سرشان در آخور این کوشک بند است، نام تک تکشان را می خواهم.

 

سکانس 4

جاریه : یعنی ممکن است به عشقش وفا نکند؟ تو را بفروشد یعنی مرا فروخته.

ناریه : مختاری که من می شناسم از سنگ حرف می کشد. کاش به این ایرانی بدقدم اهانت نمی کردیم. کاش با او مهربان تر بودیم. تندی ما با کیان مختار را شوراند. مختار خشمی و زخمی نمی شد ، کارش با عمر به آشوب نمی کشید.

جاریه : حاشا کن . بگو لباس غلام را دزدیده. بگو غلام را خریده

ناریه : چطور خاشا کنم وقتی عمر اقرار کند؟

جاریه : بگو عمر افترا بسته. بگو عمر عشق خود را اسیر دست مختار دیده ، خواسته با دسیسه ای عشق مختار را پرپر کند. مختار عاشق توست، باور می کند

ناریه : غرورش را زخمی کرده باشیم ، عشقش را سر می برد. غرامت عشق تو را هم من باید بپردازم. خدایا به دادم برس

 

سکانس 5

عمر : یک خمره مرکب و چند صد ... پوست بیاور ، تا بتوانی نام همدستانم را سیاهه کنی. خدام کوشک سفید از دم ، منهای تو و عموجانت. مضاف بر خیل سرداران دور و نزدیک پسر علی ، از همدستان حقیرت. البته من به ابتکار خودم داخل کوشک شدم. با یک دست البسه زنانه و اندکی عشوه و ناز در راه رفتن. در حکومت علی و فرماندارانش شرعا جایز نیست مردان زنان را تفتیش کنند. خب من هم از همین در وارد شدم. حتی دورازه بان سری هم به نشانه ادب خم کرد. قانع شدی یا باز هم دلیل و برهان می خواهی؟

مختار : چنین مکر کثیفی فقط از یک بی غیرت نامرد مثل تو بر می آید. نام مرد بر تو مایه شرمساری مردان مرد است. خب، بنت سعد! سرخاب و سفیداب برگونه هایت نمی بینم. همچون رقاصه ها خودت را بزک کنی و با همان سلیمه پوره عشرتکده ای دایرکنی ، ثروتی هنگفت به چنگ می آوری. ایم کار برای تو خیلی مناسب تر است تا دریوزگی بر آستان اموی.

به قول خودت این هم ریسمانی است که عشق بر گردنم افکنده . قبول دارم غم انگیز است. عشق از شیر در میدان شیر در سوراخ می سازد مختار. من هرچه کردم به خاطر جاریه کردم. مرد باش و رازم را به جاریه نگو.

مختار : جاریه ازامشب برای من مرده.

عمر : جاریه برای تو مرده، برای خودش پرنده آزادی است که قفس اسارت مختار را شکسته و پرکشیده. خدا را چه دیدی، شاید من به تیر عشق شکارش کردم.

مختار : هه! برهمین خیال باش.

عمر : باز کدام معمایت لاینحل مانده؟ تو که هر چه می خواستی شنیدی.

مختار : حرف های تو به درد عمویم می خورد تا من بعد سیاس پخته تری باشد و به دشمنانش اجازه ندهد از باب شرع به او حمله کنند. اما من و تو ساب هایمان هنوز با هم تسویه نشده.

عمر: من و تو حسابی با هم نداریم. پدر من و پدر تو دو سردار فاتح ایران بودند. به خدا قسم روحشان در گور می لرزد وقتی من و تو در مقابل هم ایستاده ایم و تشنه به خون همیم. این چه دشمنی کوری است مختار؟ حمایت تو از پسر علی چیزی را عوض نمی کند. حسن پسر همان عدالتی است که معتقد است فرماندارانش باید همیشه در دسترس رعیت باشند. عدالتی که به مردم متکی است. اعتماد به مردم نتیجه اش همین می شود که خلیفه اش را می بینیم. به خیمه اش می ریزند، غارتش می کنند، خطابه اش را می شکنند ، سردارانش را می خرند، بعد هم قصد جانش می کنند. تو خیال می کنی من چرا سنگ هایم را با این جماعت واکنده ام؟ بنی امیه و بنی هاشم که از یک پشت و یک تبارند، بماند که تو و عمو جانت تافته جدابافته ای هستید. من یقین دارم فردا که سن از بستر برخیزد شما را بابت رفتارهای ظالمانه مواخذه کند. چرا زور بی خود می زنی مختار؟ من که می دانم تو ته دلت ، خداقل در این یک مورد ، با من هم عقیده ای.

مختار : بی خود نیات دل بیمارت را به من نسبت نده.

عمر : من خلقیات تو را خوب می شناسم. مکتب خانه و مشق جنگ یادت رفته؟ همیشه ملایمان توصیه می کرد: بچه ها هر وقت مختار خواست فرمانده باشد قبول کنید. او برای فرمان بردن خلق نشده. تو همیشه با من سر جنگ داشتی. از من بدت می آمد. یک بار دندانم را شکستی ، یک بار گوش پایم را از جا به در کردی. یک بار نزدیک بود گردنم را بشکنی. چرا؟

مختار : برای این که در چشمان باباقوری گرفته ات بلند پروازی و جاه طلبی می دیدم.

عمر: غرور و جاه طلبی تو کمتر از من است؟ من و تو به رویاها و آرزوهای هم می مانیم

مختار : به همین دلیل از تو متنفرم.

عمر: کجا عمو زاده؟ لااقل دستانم را باز کن کله خر. ... مختار. پسر ابوعبید ثقفی. فاتحه

 

سکانس 6

ناریه : به در لگد نزد.

جاریه : دیدی ناریه جان؟ دهان عمر قفلی دارد که کلیدش جادوی نگاه جاریه است.

ناریه : مختار!

مختار : بله

ناریه : شام نمی خوری؟

مختار : سر شب به قدر کافی از دست پختتان میل کردیم.

ناریه : از دست جاریه ناراحتی؟

مختار : جاریه از امشب در این خانه یک غریبه است. رفتار امشبش با کیان یعنی انکار قوم و خویشی اش با من.

ناریه : جاریه هنوز بچه است مختار.

مختار : ناریه! زاین پس نمی خواهم نامش را بشنوم، حتی از زبان تو. ذربی کجاست؟

ناریه : نزدیک خروس خوان است. حتما خوابیده.

مختار : بیدارش کن. کوفته ام مشت و مال می خواهم

ناریه : نذر کردم امشب به خیر و خوشی سر شود گوسفندی قربانی کنم.

جاریه : خرافاتی

ناریه : کبکت خروس می خواند ورپریده. بدانی چه جگری از من خون شد. برای تو که بد نشد. مختار با زبان بی زبان تو را به مراد دلت رساند. از امشب می توانی بی ترس از مختار به عمرجانت فکر کنی

جاریه : عمر را آزاد می کند؟

ناریه : شاید. مختار وقتی کوفته است که بازنده میدانی باشد. غلط نکنم بازی امشب را عمر برده

 

سکانس 7

ذربی : تو شکارچی شیر و پلنگی. حیف نیست به شکار شغال بروی؟ این جماعت مشتی شغال گـَرند که تا خری عرعر نکرده عوعو می کنند. به خداوندی خدا قسم غوغای عده ای خروشغال در تاریکی ، مجتبی پسر علی ، شیر خدا ، را زمین گیر کرده. تو هم بروی زخم برمی داری. به هیکلت زخم نتوانند بزنند، بر دلت می زنند. سرشب که تو با مختار جنگت شد من به دستور بانو رفتم تا عمو را خبر کنم ، که قنبر را دیدم. بدانی با چه سوزی از دل خونین امام مجتبی حرف می زد و اشک می ریخت. دلم می خواست کنارش بنشینم و شکم سیر اشک بریزم.

مختار : قنبر؟ کدام قنبر؟

ذربی : قنبر غلام علی.

مختار : قنبر در مدائن چه می کند؟

ذربی : همراه بانو جعده آمده.

مختار : جعده؟

ذربی : بلی آ. همسر امام مجتبی.

مختار : جعده دختر اشعث بن قیس کندی؟

ذربی : بلی آ. آمده اند امام مجتبی را ببینند.


سکانس 8

ابن مسعود : قبول . مویی از خرس کندن غنیمت است.

خیر مدائنی : یعنی ما خرس هستیم حضرت والی؟

ابن مسعود : در مثل مناقشه نیست سلطان سخاوت.

خیّر مدائنی : یک خروار گندم . یک خروار جو به نظر دریادلی چون شما یک تار موست. اجازه می دهید این تار مو را از زکات غله سال آتی کسر کنیم؟

ابن مسعود : به حساب دیون دولتی تان سیاهه می کنم. دیون شرعی را که پیش خور نمی کنند مومن

مختار : هنوز بیدارید عموجان؟

ابن مسعود : داشتیم با حضرات چانه می زدیم که مقداری اذوقه برای لشکریان ساباط فراهم کنیم. تو چه کار کردی جان عمو؟ پسرسعد چیزی اعتراف کرد؟

مختار : بله. درلباس یک زن وارد کوشک شده.

ابن مسعود : یا للعجب! چه حیوانات رذلی!

مختار : واجب شد تا زنانی هم بر دروازه ها بگماریم که زنان را تفتیش کنند. شنیدم همسر امام به کوشک آمده اند.

ابن مسعود : بله. بانو جعده آمده اند. بانوی صالحه و دلسوزی است. سختی راه را به جان خریده و خود را به امام رسانده که تیمارش کند. از بابتی خیالم کمی آسوده شد. باید از بیت امام یکی بر بالینشان می بود.

مختار : می توانم با ایشان ملاقات کنم؟

ابن مسعود : کِی؟

مختار : هم الان.

ابن مسعود : این وقت شب چه لزومی دارد مختار؟

مختار : اشعث بن قیس ، پدر بانو جعده ، و عمر بن سعد با هم رفاقتی دیرینه دارند، هر دو از افراد مورد وثوق معاویه اند. امکان دارد بین آمدن بانو جعده به کوشک سفید و آمدن عمربن سعد ارتباطی باشد

ابن مسعود : استغفار کن مختار. بدبینی زیاد از حد جایز نیست. جعده همسر امام است. راه او از راه پدرش جداست.

مختار : عموجان. من خودم از همین بانوان صالحه و دلسوز یکی در خانه دارم، دخت ثمرة بن جندب. بعضی اوقات خلق و خوی جاهلانه اش دیوانه ام می کند. باید مراقب دوستی خرس خاله ها باشیم.

ابن مسعود : این وقت شب چه دلیلی برای ملاقات بتراشم؟ وقتی آمد بسیار خسته و درمانده بود. شاید الساعه خوابیده باشد. بوببرد به او مظنونی چه؟

مختار : من که نمی خواهم از بانو جعده در مقام متهم بازجویی کنم. باید طوری حرف زد که بانو جعده ما را محرم اسرار بداند و سنگ صبور خویش. او درد دل کند ، من سرّ مگو را خواهم فهمید.

ابن مسعود : حداقل تا نماز صبح صبر کن.

مختار : بسیار خب . چاره ای نیست. صبر می کنم

 

سکانس 9

جعده پس مختار ثقفی شما هستید

مختار : بله بانو مفتخرم که بانو اذن دخول دادند و بنده را به حضور پذیرفتند. به کوشک سفیدمدائن خوش آمدید.

جعده : خوش آمدم؟ خوش آمدن و خوش بودن در دیار بی خردان و نامردمان بهایی معادل جان دارد. آخرین باری که مجتبی را دیدم عرض کردم خوش آمدی سبط پیامبر. خوش باشی! مجتبی لبخندی زد و فرمود خیرت قبول جعده که برایم آرزوی مرگ می کنی.

مختار : کنایه عجیبی است. مرا به یاد فزت و رب الکعبه علی انداخت. کسی که به عالم ملکوت نظر دارد، عالم ناسوت در نظرش حقیر است و ناچیز. حلقه فرشتگان آسمانی کجا و حلقه دیوان و ددان کجا؟

جعده : از جناب فرماندار شنیدم برای امر مهمی به دیدنم می آیید. بگوشیم مختار

مختار : توفیق اجباری شد که در حوادث اخیر، امنیت شهر مدائن و حراست از جان امام به عهده حقیر سپرده شود

جعده : چه کسی شما را مجبور کرده؟

مختار : عمویم، جناب فرماندار. وقتی امام را مدهوش و مجروح به کوشک سفید آوردند. فرماندار مرا احضار کرده ، فرمودند نسل آدمیان معتمد را ملخ زده. من هم ناگزیر شدم لبیک بگویم.

جعده : کسی که جبرا بر مسندی می نشیند میلی به حفظ آن ندارد. کسی که با اکره خدمت می کند بعید نیست که در انجام وظیفه قصور کند. حراست از جان پسر پیامبر تکلیف مردمانی است که با ذوق و شوق و از جان و دل با خدا معامله می کنند

مختار : بلیغ و فصیح سخن می کنید بانو. دلیل اکراهم ترس از شیطان درون است. نمی خواهم نامم در ردیف مردانی سیاهه شود که با ذوق و شوق می ایند تا جان را سرماییه کسب و کار با خدا کنند ، اما سر از دکان حضرت ابلیس در می آورند.

جعده : پیش از این که متولی امور امنیتی شوید چه می کردید؟

مختار : زراعت ، بانو. بعد از جنگ صفین از کوفه به مدائن کوچ کردم و زراعت پیشه ساختم.

جعده : با من چه کار داشتید جناب مختار؟

مختار : حتما می دانید که معاویه برای سر امام هزار دینار شامی و یکی از دخترانش را وعده کرده.

جعده : بله.شنبده ام. وعده وسوسه انگیزی است.

مختار : این وعده کار چاکر را چنان دشوار کرده که خواب و خوراک بر من حرام شده. طرفة العینی غفلتم شیعیان را به غمی جانسوز مبتلا می کند و آبروی چهل ساله تیره و تبارم تباه می شود. چنانچه بانو قصد ماندن در مدائن را دارند تقاضا می کنم در انجام این وظیفه خطیر مرا یاری کنند.

جعده : کور از خداوند دو چشم بینا می خواهد جناب مختار. چه باید بکنم؟

مختار : خیال کنید حتی حشرات این کاخ ماموران دشمنند. خیال کنید نیش زنبور و مگش و پشه این کوشک آلوده به زهر دشمن است. بدون مشورت عمویم فرماندار با احدی دیدار نکنید فقط طعامی را امام بخورانید که از دست عمویم گرفته باشید.

جعده : یعنی خطر تا این حد نزدیک شده؟

مختار : متاسفانه بله. دیشب یکی از جاسوسان دشمن را که با لباس زنان به کوشک وارد شده بود دستگیر کردیم. آدم سرشناس و معتبری است ، به طمع وعده معاویه حتی حاضر شده از مردانگی خود بگذرد. شاید او را بشناسید، نامش عمر بن سعد ابی وقاص است.

جعده : عمر بن سعد ابی وقاص؟

مختار : بله. پسر سردار جهانگشای عرب.

جعده : نفرین بر این چشم تنگان دنیا دوست که شرف و غیرت و مردانگی را کشتند. فکر کردم عرب دینش را بفروشد غیرت وغرور جاهلی اش را نمی فروشد. این زارع دلسوخته امین! در دلم دژی بنا کرده بودم از صبر و توکل و امید ، تو با این خبر ویرانش کردی. برای حسن یک راه بیشتر نمانده. باید خرقه خلافت را تسلیم معاویه کند.

مختار : می خواهید چه کنید بانو؟

جعده : باید با حسن صحبت کنم. باید مجابش کنم که صلح را قبول کند. معاویه که از کفار قریش بدتر نیست. صلح حدیبیه پیامبر با کفار قریش حکایت امروز حسن است با معاویه.

مختار : من باب وظیفه عرض می کنم، شتاب نکنید بانو. ضعف ناشی از خونریزی باعث شده امام نتوانند اخبار ناگوار را تحمل کنند. سخن از صلخح ضربتی است به مراتب مهلک تر از ضربت خنجر بن سنان. یکی دو روز تجمل کنید حالشان بهتر شود.

جعده : خراب شود خانه جهل این جماعت سفله که آروزهایم را حسرت کردند و قصر رویاهایم را ویران. رهایش کنید. تو را به خدا رهایش کنید. معاویه رحیم تر از ان است که بر نوه زخمی پیامبر تیغ بکشد. به خاطر خدا بیش از این حدیث جنگ درگوشش نخوانید.

 

سکانس 10

ابن مسعود : بر اسبانی تیزرو بنشینید چونان که بر باد سوارید. کمتر بخوابید و بیشتر بتازید. مهلت چندانی نداریم. تو به شوش برو و شما به اهواز و شما دوتن هرچه زودتر خود را به عراق عجم برسانید. بی جواب نیایید. یادتان باشد احدالناسی نباید از مقصدتان مطلع شود حتی اهل و عیالتان. خداوند پشت و پناهتان. اما پهلوان کیان . با کاروان اذوقه و علیق خود را به لشکر ساباط برسان و شخصا بر تقسیم جیره نظارت کامل داشته باش که مبادا خدای نکرده حقی ضایع شود. از اخبار مسرت بخش غافل نشو که روحیه سربازان را آباد می کند. کجایی کیان؟

کیان : ابواسحاق امیر. خیلی پکر است. کاش در این بحبوحه تردیدها و تشکیک ها موضوع من و جاریه را مطرح نمی کردید. ابواسحاق امروز ابواساق دیروز نیست.

ابن مسعود : برو کیان. نگران ابواسحاق نباش. ابواسحاق امروز یقینا از ابواسحاق دیروز یک روز بزرگ تر و پپخته تر شده

بانو جعده را دیدی مختار؟ چه عایدت شد جان عمو؟ بگو! بی تابم بدانم

صدای جعده :  مختار تو هم بهتر است به همان بیل و زمینت تکیه کنی. تو و عمویت نمی توانید حریف لشکر مورو ملخ شام شوید. شما خودتان را نجات دهید من شوهرم را نجات خواهم داد

مختار : عموجان ما قافیه را باخته ایم.

ابن مسعود : یعنی چه قافیه را بخته ایم نور دیده؟

مختار : یعنی این که بانو جعده هم مانند عمر سعد سخن می کند. یعنی این که ماموریت دارد تا امام را وادار به قبول صلح کند. یعنی امام حتی در بیت خودش هم غریب است و همراه ندارد. کار از دست شده عموجان. شما که اصرار دارید با شماری قلیل به جنگ لشکریانی بروید که به شماره ریگ ریگزارند و به ثروه خروار خروار طلا و به حیلت لشکریان شیطان

ابن مسعود : سودایی شده ای مختار. هوایی شده ای. بانو جعده جادوگر بوده یا عمر سعد؟ پسرجان! آن ها که در بدر و احد و خندق در برابر رسول خدا لشکر آراستند شمار و حیلت و ثروتشان کم از لشکر شام نبود. بدریون یک به سه بودند در برابر مشرکین

مختار : بله یک به سه بودند اما بودند. دل از دنیا کنده و مشتاق مرگ. انگشت شماری هاشمیان مانده اند و شما و گوش هایتان.

ابن مسعود : با شیعیان عراق عجم و شوش و اهواز تجهیز قشون می کنیم مختار

مختار : عموجان! ما بی خود زور می زنیم. ان هایی که خود را دلسوز پسر پیامبر می دانند برهانی برنده تر از ما دارند ،صلح،  صلح حدیبیه. من اطمینان دارم امام که از بستر برخیزد وادار به صلحش می کنند. پس تا فرصت هست پیس دستی کنید، با معاویه مصالحه کنید.

ابن مسعود : نه. باور نمی کنم که این سخن را از زبان پسری بشنوم که پدرش با غسل شهادت به میدان می شتافت. از من می خواهی یک عمر ارادت به علی را وانهم و معاویه را دریابم؟ آن هم در ایامی که پای برلب گور دارم. هیهات! هیهات! هیهات!  به خدا قسم این حنایی را که بر دستانم می بینی حنای شهادت است. افسوس مختار. تو با این سخنان جگرم را سوزاندی. دلم خوش بود شیر پسر برادرم با شمشیری بران غریوی غران و دلی سرشار از خلوص و ایمان مرا نزد امامم نزد پسر پیامبرم روسفید می کند

مختار : عموجان به خدا سوگند بگویید بمیر کفن می پوشم و درگور می خوابم اما دلم نمی خواهد که کوشک سفید مدفن عمویم شود بدون ان که از مقاومتش منفعتی برده باشد. باور کنید مقاومت ما تاثیری در سرنوشت جنگ نخواهد داشت. صلح قطعی است. معاویه هم امام را نخواهد کشت. او به خاطر بقای دولتش هم که باشد هرگز خودش را بدنام نمی کند.

ابن مسعود : عجب کشفی کردی. برو مختار. برو. زاین پس مرا به شمشیر و تدبیر تو نیازی نیستو خدابخواهد این بار را یک تنه تا عرش می کشم

 

سکانس 11

جارچی : ایهاالناس حمد و سپاس خدایی را که کرد گره از کار امت باز. مسلمین شدند از جنگ خلاص. معاویة بن ابی سفیان پیمان صلح بستند.معاویه خلیفه شد و حسن بیعت کرد. ای مردم مدائن به گوش! ای مردم مدائن به هوش! جنگ تمام شد. معاویة بن ابی سفیان پس از شور مصالحه کردند. حسن خرقه نهاد و معاویه خلیفه شد.

 سکانس 12

ابو نصیر : هنوز دندان به هم می سایی؟ خلیفه بخشیده تو نمی بخشی؟

بهرام : بذل و بخشش خلیفه ماها را اسیر کرده و شما را دلیر.

ابو نصیر : خطر در کمین همه بود رنگرز یاغی. خدا را شکر که مدائن به قاروره های رومی و کژدم های ارباز شامی گزیده نشد.حسن با صلحش خدا را خوشحال کرده نادان.

بهرام : صلح حسن با معاویه عجم کشی بود درازگوش

ابو نصیر : سسسسس! آهسته دیوانه! این سخن احامره است

بهرام : این سخن مریدان علی است

ابو نصیر : من ابونصیرم کچل. تاجر نخی که تو رنگ می کنی. صلح حسن و معاویه به نفع همه مسلمین بود جز احامره که ذاتا عرب ستیزند و دمشان را به دم مریدان علی گره زده اند تا در پناه عقاید علی دوستانه عرب کشی کنند.بهرام! تو ندانسته زبان این جماعت زیانکار شده ای. من و تو همشهری هستیم و همسایه. هرچه تو رنگ کنی من خریدارم. گره پیشانی باز کن مرد. حیف نیست با هم دشمنی کنیم؟

سکانس 13

مختار : ذربی!

ذربی : بله مولاجان

مختار : بیا بر خرمن کوب بنشین. بپا! مراقب باش

مختار : آمدی جنگجوی پیرپسر آواره؟

کیان : همه چیز تمام شد مختار. تمام آرزوهایم حسرت شدند و دود.

مختار : چشمانت عین دو پیاله خون شده اند.

کیان : به خدا قسم مرگ گواراترم بود. کاش مرده بودم و این همه خفت را نمی دیدم. این که امام پذیرفت صلح نامه نبود ، ننگ نامه بود ننگ نامه بود.

مختار : عاقبت حضرت ابلیس تو را هم به زانو در اورد. دیو خشم کفرخوانت کرده کیان. لگام سرکش احساساتت را بکش . عاقل باش. بیا. بیا دمی بیاسای. مجتبی چاره ای نداشت جز پذیرش صلح

کیان : دروازه شهادت باز بود مختار. ما می توانستیم با خونمان پسر ابوسفیان را رسوا کنیم

مختار : تو هم مثل عمویم اشتباه می کنی کیان. خود کشی فعلی است حرام. پسر پیامبر مبرا از خطاست مرتکب فعل حرام نمی شود. من یقین دارم که مجتبی می دانست که خونش حقانیت او و دینش را تضمین نمی کند. او یقین داشت با ریخته شدن خونش دشمن رسوا نمی شود. ارزنی به رسوایی معاویه امید داشت هرگز زیر بار این صلح نمی رفت. معاویه چرا رسوا شود؟ نماز نمی خواند؟ روزه اش فوت می شود؟ حجش قضا می شود؟ آشکارا فسق و فجور می کند؟ هوم؟ کدام؟ همین خا برای فریب عوام الناس کافی است. زاین پس شمشمیر را غلاف کن و به جایش بیل بردار. خواهی دید با بیل زدن هم می توان به بهشت رسید

 

سکانس 14

صدای راوی : پیمان صلح بین حسن بن علی علیه السلام و معاویة بن ابی سفیان بسته شد که به گواهی تاریخ شامل پنج اصل اساسی بود و مهم ترین و اولین اصل آن موروثی نبودن حکومت پس از معاویه بود. معاویه طبق این سند معتبر متعهد شد که جانشینی پس از خود برای حکومت تعیین نکند.

 

سکانس 15

کشتی هایت غرق شده گلم؟

جاریه : دلواپس مختارم خاله.

چرا؟ مختار که همه جوره تسلیم شده خاله

جاریه : هنوز با عمر آشتی نکرده.

آشتی نکرده بود راضی نمی شد تو به نکاح عمر درآیی.

جاریه : مجبور شد خاله. زنجموره های من و ناریه باعث شد که راضی شود. قلبا از عمر متنفر است . می خواهد سر به تنش نباشد

خطبه عقد را که بخوانند عمر و مختار قوم و خویش می شوند کینه ها همه می میرند. به جای اخم ، چشم خمار کن تا دل و دین عمر را زیر و رو کنی

جاریه : می ترسم غرور مختار زخمی شده باشد خاله. مختار غرورش خراش بردارد خانه خرابمان می کند

مختار وقتی ترسناک است که شمشیر به کف داشته باشد. مختار بیل بردوش آزارش به مورچه هم نمی رسد

جاریه : خدا از زبانت بشنود خاله

 

پایان قسمت سوم

متن کامل دیالوگ های سریال مختارنامه

تهیه و تنظیم (برگردان از نسخه پخش شده از سیما ) : اسماعیل غلامی حاجی آبادی

متن کامل دیالوگ های سریال مختارنامه - قسمت اول

متن کامل دیالوگ های سریال مختارنامه - قسمت دوم



اين مطلب را به «بالاترين» بفرستيد | اين مطلب را به «دنباله» بفرستيد | اين مطلب را به «وي‌ويو» بفرستيد | اين مطلب را به «Delicious» بفرستيد | اين مطلب را به «Digg» بفرستيد | بالاي صفحه |
+ نوشته در شده: در سه شنبه 9 آذر1389ساعت: 11:34  توسط یک سوقی   || ||

Design By TEMPLATE- WEBLOG     Copyright 2009 سریال مختار نامه , All rights reserved © مدیریت